آروم و بی سروصدا در رو باز کردم،قدمهامو آروم آروم برداشتمو آمدم طرفه اتاقم چراغ روشن کردم که یکدفعه دیدم رو تختم نشسته از دیدنش جا خوردم،قلبم آنقدر تند تند می زد که احساس می کردم روی زبونمه،بدنم سرد شده بود،حالا چی کار کنم؟حالا چه جوابی بدهم؟داشتم سکته می کردم از جاش بلند شد یک نفس عمیق کشید آروم آروم آمد طرفم،داشتم می مردم وقتی آمد نزدیکم به چشمام با نگاه حسرت آمیزی نگاه کرد داشتم از خجالت آب می شدم از ترس پاهام دیگه جونی توش نبود که همین موقع سرشو انداخت پایینو ازم رد شد و از اتاقم بیرون رفت. وای که انگار دنیا رو بهم داده بودند همونجا روی زمین نشستم یه زره فکر کردم.از طرفی خوشحال و از طرفی آنقدر ناراحت که قابل بیان نیست نفسم بالا نمی آمد پیش خودم گفتم برم بالا پشت بام شاید که حالم بهتر بشه.آمدم بیرون و آسانسور را زدم دائما به یک چیز فکر می کردم هرچه می خواستم بهش فکر نکنم ولی مثل اینکه بدتر بود. طبقه17 هوا خیلی سرد بود یک نفس عمیق کشیدم و رفتم لبه نرده پایینو نگاه کردم این صحنه رو زیاد دیده بودم ولی این بار با یک دید دیگه چشمام پر اشک شده بود بهتره تا 3بشمارم 1 2 3 همون موقع یکی دستمو گرفت،دستاش خیلی گرم بود وقتی برگشتمو تو چشماش نگاه کردم یک محبت یک مظلومیتی که تا حالا تو چشمای هیچ کس ندیده بودم ناخداگاه برگشتم این طرفه نرده،دلم نمی اومد چشمامو ازش بردارم که با صدای آروم و مهربونش بهم گفت:الان موقش نیست بهتره برگردی پایین،منم مات و مبهوت بهش نگاه می کردم که موبایلم زنگ خورد حواسم به موبایل پرت شد سرمو آوردم پایین و به صفحه موبایل نگاه کردم قطعش کردم ولی وقتی دوباره سرمو آوردم بالا تا ببینمش دیگه خبری نبود،دیگه گرمای دستاشو احساس نمی کردم.آره باید باور کنم که رفته بود. |